تبليغاتX
حسرت دل

حسرت دل

شاید از این جا تا قلب پاکم راهم طولانی باشد

شاید من در ساحل نگاهت باشم وتو با کشتی زمان به پیش میروی

اما قلبم را با خودت برده ای . زیبای من بدان که عاشقانه دوست دارم

وزیر نگاه خشم مردم مهربا نه ترین دیدار را تقدیم وجودت میکنم

صبح را به عشق تو آغاز میکنم وشب را در شب دیدارت وداع می گویم

وروزها را با آماج عشق تومی آلایم ....

چطور میتوانم بی تو نفس کشیدن را بیاموزم با آنکه تو نفسمی

چطور میتوانم دنیا را بی تو تصور کنم با آنکه تو دنیای منی

چطور میتوانم آسمان عشقم را بدون ستاره ببینم با آنکه تو ستاره ی عشق منی

زیبای من ثانیه ها بی تو می میرند و لحظه ها بی بودنت به تلخی مرگ می مانند

باغ عشقم را ویران میکنی اگر نگاهت را تقدیم چشمان خسته ام نکنی

وتنم را میسوزانی در آتش تنهایی اگر گرمی احساس را تقدیمش نکنی

و من میمیرم اگر ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط شایان-مهسا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:28  توسط شایان-مهسا  | 

دیدی چه کردی با حالم چه کردی با روزم

بی صدا در تنهای تو اتیش غم میسوزم

هدیه دادم به تو گلهای شادی

هدیه کردی به من چشمای گریون

هدیه دادم به تو یک دل ساده

هدیه کرد ی به من رنج وفراقی

حالا من موندم و چشما ی خسته

حالا من موندم و قلب شکسته

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:41  توسط شایان-مهسا  | 

دل

دل می سپرم به چشمات چشما ت چشمه ی نوره

 در عبوره تو کوچه های قلبم همیشه

پل می زنم به قلبت از راه رنگین کمون

رو جاده می نویسم همیشه با من بمون

با هر نگاه پاکت پر میشم از ترا نه

من با تو موندگارم ای بهترین بهانه

از نسل پاک عشقی روحت گل اقاقی

تا صبح میلاد عشق

عمرت بمونه باقی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:14  توسط شایان-مهسا  | 

 

* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:46  توسط شایان-مهسا  | 

 

بهای گناهان ما پرداخت شده است 

بهای گناهان ما پرداخت شده است - مسيح سليب   بهاربيست 

پس از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.

به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
 شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد." 
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است." 
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. " 
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." 
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش  جارى شد: 
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست." 
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."   
  امروز مدافع شما کیست ؟ 

آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟

شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:43  توسط شایان-مهسا  | 

الو


 

الو سلام منزل خداست


 

اين منم مزاحم هميشگي


 

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است


 

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست



 

 کسي ديگر نمي پرسد ، چرا تنهاي تنهايم


 

و من چون شمع مي سوزم


 

و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند


 

و من گريان و نالانم


 

و من تنهاي تنهايم


 

درون کلبه خاموش خويش ، اما


 

کسي حال من غمگين نمي پرسد


 

و من درياي پر اشکم که طوفاني به دل دارم


 

درون سينه پر جوش خويش ، اما


 

کسي حال من تنها نمي پرسد


 

و من چون تک درخت زرد پائيزم


 

که هر دم با نسيمي مي شود ، برگي جدا از او


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:19  توسط شایان-مهسا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:31  توسط شایان-مهسا  | 

نگاهم

نگاهم غرق باران بود بی تو

شکستن ها چه آسان بود بی تو


تمام شب در این خلوت سرایم


همیشه غصه مهمان بود بی تو

برای شعر این تنهای پر درد


جدایی بیت پایان بود بی تو

دگر آن قصه ، رویای من و تو


زیک ویرانه ویران بود بی تو

در این سر گشتگی آنقدر ماندم

که آزادی چون زندان بود بی تو 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:58  توسط شایان-مهسا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:38  توسط شایان-مهسا  |